"""وقتی متولد شدی...وقتی اون روز ساعت 6/10 عصر اومدم بیمارستان و مامانیتو دیدم بی حال رو تخت دراز کشیده و یه لبخند هم رو لبشه،پرسیدم کوش پس؟!سرشو برگردوند و تو رو نشونم داد!!فکر کردم داره شوخی میکنه ولی اون موجود تپل و صورتی تو بودی توی اون تخت کوچولوی نوزاد که مال بیمارستان بود!وای خدای من!چقدر ناز بودی!!
دلم میخواست بغلت کنم...پرسیدم میشه بغلش کرد؟!نشکنه یه وقت!!
وقتی بهم اجازه داده شد آروم بغلت کردم...خواب بودی...
چشماتو باز نکردی واسه من...تازه از اون دنیا اومدی به این دنیای کثیف و هنوز تو توهم اون دنیای مختص به 9 ماه خودت بودی!آروم گفتم قربونت برم الهی!تو که منو میکشی!چقدر خوشگلی ناناسووووو!!
مامانیت زیاد رو به راه نبود...خون.ریزی داشت...دلم سوخت...همونجور که بغلم بودی از مامانیت پرسیدم خوبین شما؟!خندید و گفت آره به لطف این فسقلی!!باورم نمیشد بعد از 9 ماه اومده باشی تو بغلم!باورم نمیشد عروسکی تو بغلمه که 9 ماه تمام از روی شکم مامانیش باهاش حرف میزدم!باورم نمیشد اینی که تو بغلمه همونیه که گاهی که شیطنت میکرد اون تو،یه دفه میدیدیم مامانیش یه دفه میپرید شکمش این ور و اون ور!![]()
ساعت 9.10 دقیقه صبح روز دوشنبه 10 اسفند 83 توی بیمارستان "الف" قدم روی چشم ما گذاشتی و اومدی این دنیا...گرچه اون دنیا واست بهتر بود!ساعت 9.10 دقیقه صبح روز دوشنبه 10 اسفند 83 من مدرسه بودم!ظهر که برگشتم جواب سلامم این بود:عمه شدی!!!نمیدونی اون لحظه چقدر شیرین بود برام!اشک تو چشمام جمع شد!بی تاب بودم واسه دیدنت!ولی عصر اون روز منو آوردن پیشت!دیر بود واسم...وقتی بغلم بودی اون روز تولدت داشتم باهات حرف میزدم که یه صدایی اومد!!
مامانیت خندید و گفت ببین چقدر خاطرتو میخواد که یه قارت اومد واست!!
بعد که مامانم چکت کرد دیدم فراتر از قارت بود!!
به معنای واقعی ری.ده بودی!!
خندیدم!پرسیدم واااا؟این چرا پی پی ش رنگ قرمه سبزیه؟!!!
خودم اون روز شستمت!"عزیز
" میگفت واسه ما همین قارت هم نزد!به افتخار ورود عمه ش گلبارون کرد!!"عزیز
" اون روز مثل مامانم خوشحال بود...تو نوه اول هر دوشون بودی...
چه شبایی که باهات بیدار نموندم...چه شبایی که با عشق برات لالایی نگفتم...چه شبایی که دستاتو تو دستام نگرفتم...چه روزایی که نشا.شیدی رو روتختیم!
(البته مال روزای اول بود!تا 14 روزگیت که خونه ی ما بودی!)چه وقتایی که تو اوج گرفتگی با بغل کردنت آروم نشدم...![]()
حالا 4 سال میگذره از اون 10 اسفند 83!4 ساه شدی خوشگلم...4 ساله شدی نفس عمه!4 ساله شدی باعث و بانی خنده های عمه!4 ساله شدی عشق کوچولو ولی پر وسعت من!تولدت مبارک کوچولوی خوشگلم...
"""دیشب اینجا بارون بارید...تا 4.30 صبح بیدار بودم و گریه میکردم...دلم خیلی گرفته بود...صدای بارونو میشنیدم...صدای قشنگی بود...حالا صبح شده و از بارون فقط صدای آب کف کوچه رو میشنوم که ماشینا با سرعت از روش رد میشن!!![]()
&& نمیدونم چرا سعی میکنم حالمو روبه راه نشون بدم!!نمیدونم چرا هر روز سر درد میگیرم!نمیدونم چرا برادرم هر شب تو اتاقم پای کامپولوتره و من مجبورم برم تو سالن درس بخونم یا حتی همونجا بخوابم!نمیدونم چرا به این نمیفکره که شاید خواهرش تو اتاق شخصیش کار شخصی ای داشته باشه!نمیدونم چرا فکر میکنم خیلیا سرد شدن و به زور باهام وقت میگذرونن!نمیدونم چرا این درد لعنتی رهام نمیکنه!نمیدونم چرا سردرگمم!!
&&امشب(دیگه شد دیشب!)بی.بی.سی یه گزارش داشت از خت.نه ی دخترا!!توی افریقا!!وقتی از خت.نه شدنشون میگفت انگار منو داشتن خت.ه میکردن!(بلا به دور!!)چون دردو با تموم وجود حس میکردم!!با تموم وجود!!میگفت توی ایران هم بعضی مناطق کردستان،هرمزگان،خوزستان و زاهدان هم ذخترا این دردو متحمل میشن تا به قول خودشون خون کثیف از وجود دختر پاک شه!!حتی بچه های 3،4 ماهه!!وای خدای من!چندش آوره!هر دفه که راجع به این موضوع خوندم یا شنیدم دردو حس کردم!!
&&دایی و زن دایی عزیزم خیلی سرزده اومدن ایران!!گرچه فامیل گو.زو پشت سرشون طبق معمول حرف مزنن ولی با کمال پررویی روبروشون جور دیگه ای وانمود میکنن!از همه شون متنفرم!!همه شون!!یه حس خوب گاهی بهم دست میده وقتی به بودنشون فکر میکنم!!هر چند فردا شب میبینمشون!میدونم میتونن یه تنوعی تو این یکنواختی روحم ایجاد کنن!!
&&فردا صبح ساعت 9.15 از سوگی وقت گرفتم که برم این ابروها رو یه صفایی بدم!!ببین دیگه چی شدن که اون روز که داشتم با شهی،برادرم میحرفیدم گفت گیگیلی به من نزدیک نشو خواهش میکنم!!!باز خوبه دایی اینا اومدن!!وگرنه قرار گذاشته بودم با خودم که تا 25 اسفند که واسه عید وقت گرفتم نرم صفا بدم که این ابروها یه ذره کلفت شن!!
&&راستش یه جور ام!دلم خیل گرفته س!این روزا میتونه روزای خوبی باشه ولی نیست!!حالم اصلا خوب نیست...
&&این علوسک من دیوونه س!!پریشب با گوشی داداشی زنگ زدیم تا با مامانش صحبت کنه!این گوشیو گرفته بود روبروش و به عکس مامانش که افتاده بود رو گوشی زل زده بود!!بعد انگار یه سوال که به مرگ و زندگیش مربوط باشه ذهنشو اذیت کنه به مامانش گفت:مامانی؟؟تو از تو عکست دالی حلف میزنی؟؟پس چلا لبات تکون نمیخوله یعنی؟؟!!الهی فداش شم دیگه تل خونه شونم خودش جواب میده!!:بله؟!شما کی هستید؟!عمه کیه؟!ما اینجا عمه ندالیم!!عمه؟یعنی من نمیشناسمننت!(سخته واسش فعل نمیشناسمت خب!!!)کاری،چیجی ندالین؟!بوس!!!دیگه خدافظی هم نمیکنه!!همون بوس میکنه!
&&گوگوش!!عجب حالی میده بهم الان که اعصابم خورده!!امشب یه موزیک ویدیوی جدید هم ازش دیدم!!گریه کنم یا نکنم!!قشنگ بود!چون مهرداد آسمانی تنظیم نکرده بود!از بابک بود!همین که براش گیتار میزنه!!مرسی گوگوش!!
&&خیلی دوست دارم بیام وبتون!دلم خیلی تنگ شده!ولی واقعا حالم خوش نیست...منو میبخشین؟!...
&&1 new message!
از شهیار قنبری زیاد خوشم نمیاد ولی عاشق شعرای قدیمی و دکلمه هاشم!خیلی کتابشو دوست دارم پیدا کنم ولی نیست!چند سال پیش دیدم تو کتابخونه ی عمه اینا ولی اون روزا زیاد نمیشناختمش!وقتی 3 سال پیش رفتم سراغ اون کتاب خیلی دیر بود!کتاب گم شده بود!!خیلی غصه خوردم!دربه در داشتم دنبال کتابش میگشتم!تا اینکه یه روز رفتم تو آوای آزاد و دیدم نوشته شهیار قنبری!آوای آزاد سایتی بود که یه کتابخونه ی ادبیات اینترنتی محسوب میشد در واقع!با ذوق کلیک کردم رو اسم شهیار قنبری ولی بد جوری خورد تو ذوقم!نوشته بودن شهیار قنبری پیغام گذاشته براشون و دوست نداشت شعراش تو سایت باشه!اینا هم پاک کردن!!دیگه نرفتم تو آوای آزاد!انگار اون سایت مسئول ناراحتی من بود!!تاااا چند وقت پیش که برای اشعار یغما رفتم تو سایت ولی بعد که رفتم تو گوگل و سایت شخصی یغما رو پیدا کردم دیگه نرفتم تو آوای آزاد!!
شهیار یه دکلمه داره توی یکی از آلبومهای قدیمی گوگوش که به صورت چند تا ترک متصل به هم گفته...یه مکالمه ی عاشقانه س بین عاشق و معشوق!واسم خیلی شیرینه مکالمه شون!کسی که از رفتن عشقش گلایه میکنه و عشقش دلیل براش میاره!مثل همه ی رفته ها که واسه رفتنشون دلایل مسخره میارن!دلایل مسخره و به خیال خودشون عاشقانه!!تو این مکالمه به نظر من یکیشون خیلی سعی میکنه با دلایلی که میاره رفتن خودشو لاپوشونی کنه و فکر میکنه اون باور میکنه!!خوشم میاد وقتی آخرش اونی که مونده بود با قطعیت یه جورایی میگه:حرفات قبول!ولی تو نباید میرفتی!!!نباید!!واسه رفتن هیچ دلیلی قانع کننده نیست به نظر من!هیچ دلیلی!!
گفتی:نباید میرفتی!
گفتم:نرفتم!ماندم!
گفتی:به قهر رفتی!
گفتم:دیروز به تو نرسیده ام که امروز رفته باشم!من از آغاز،از نخستین دیدار در کنار تو مانده ام!
گفتی:هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز بی خبر صدا را بریدی و رفتی!
گفتم:دور یا نزدیک چه فرقی میکند اگر صدا را میشنوی؟!
گفتی:نزدیکتر باید می آمدی!
گفتم:فاصله در نگاه ماست!اگر مرا میخواهی با من حرکت کن!نایست!با من بیا!
گفتی:کجا؟!
گفتم:به نزدیکترین جای این گره!به امن ترین جای این صدا که ما را به جانب یکدیگر پرتاب میکند!صدایی مشترک که دریا شدن را به ما می آموزد!
گفتی:میدانم!بازگشت صدای خود را از من میخواهی!من شاید انعکاس صدای تو نبوده ام!
گفتم:بودی!هستی!خواهی بود!من از تو گلایه ندارم...
گفتی:من سایه ی توام!سایه!نه گلایه!
گفتم:باش!در من باش نه بیرون از من!
گفتی:هستم!هستم!اما تو نباید میرفتی!
گفتم:من توقف نمیکنم،راه میروم!همقدم باش!
گفتی:بی وقفه با توام!اما تو نباید بی خبر میرفتی!
گفتم:رفتن برای نرفتن!رفتم تا نرفته باشم!
گفتی:رفتن برای بازگشتن!تو بازمیگردی،چرا که رفته ای!
گفتم:بازنگشته ام!یک بار دیگر در کنار پنجره ات قد کشیده ام که بگویم ببین!من هنوز هستم!
گفتی:میدانم!بودنت را میفهمم!برای اینکه بگویی هستی نباید میرفتی!!
گفتم:چگونه بگویم؟چگونه بگویم که جا به جایی من حرکت من است،نه هجرت و جدا شدن!!من حرکت میکنم که از تو بنویسم!که تو را از تمام زاویه های تمام منظره هایت دیده باشم!
گفتی:سالهاست مرا ندیده ای!
گفتم:من از تو چشم برنداشته ام!
گفتی:در این حرکت مرا شتاب زده میبینی!تامل کن!باحوصله تماشایم کن!
گفتم:حرکت در من است!حرکت در من است و تو در تمام منظره هایم با وقار نشسته ای!تو در من بزرگ و بزرگتر شده ای!جدا شدن از تو یعنی پایان من!من در تو مانده ام و به بالای صدایت رسیده ام!
گفتی:با کوچه ها اما حرف دیگری است!در کوچه های من،در کوچه های تو اما بازی دیگری است!بر دستنوشته های ما غبار نشسته است!
گفتم:در چشم ما نباید غبار نشسته باشد!نگاه ما باید تماشایی باشد!های!کوچه ها را ببین!ضیافت ما را دل دل میکنند!
گفتی:پس دوباره سبز خواهیم شد؟؟!!
گفتم:در گلدان پشت پنجره ات سبز خواهم شد!در ترانه های ننوشته ام سبز خواهی شد!سبز سبز!سبز غزل!سبز دفترچه های مشق!سبز دفترهای بزرگ نقاشی!سبز مداد شمعی!سبز گرگم به هوا!سبز دفترچه ی عقاید!سبز نامه های پنهانی!سبز گُر گرفتنهای بی وقفه!سبز سبز!دوباره سبز خواهیم شد!
گفتی:اما تو نباید میرفتی!
گفتم:من از تو میروم تا در سفرِ بودن با تو باشم!من از تو سَر نمیروم!من در تو میروم!تا در سبزترین بهار منظره ها!تا ما!
گفتی:باش!
گفتم:هستم!
گفتی:میفهمم!
گفتم:من هم!
گفتی:بغضِ شَک راهِ گلو را بسته!لحظه ی تصمیم است!به تو ای خوبِ نجیب،میتوانم شَک کرد؟!
گفتم:به ترانه دزدان شَک کن!چه کسی از من و تو،تشنگیِ باغچه را میبیند و چه بیرحمانه مَشکِ پر آبی را،که برای عطشِ باغچه باقی مانده ست،نیمه شب میدزدد و به یک رهگذر قمقمه هایش پر آب،میفروشد ارزان!به ترانه دزد بگو تو را باور ندارم!
گفتی:ترانه دزدان را باور ندارم!اما...تو نباید میرفتی!!!.........
سه شنبه ی هفته ی پیش اوضاع وخیم شد و ساعت 11.30 شب بعد از مهمونی منو بردن اورژانس!داشتم از درد میمُردم!
بیمار سمت راستم یه کارگر ساختمون بود که شکی در این نبود که چیزی ازش نمونده دیگه!!دکتر اومد باای سرش و به همراهاش گفت چی شده؟!با لهجه ی عجیبی گفتن از ساختمون 14 طبقه افتاد!!(مامان اینجا بلند گفت دیگه چرا زنده س؟؟!!)دکتر که کف کرده بود گفت از 14 طبقه افتاده؟؟!!چند ساعت پیش؟!یکی دیگه شون با همون لهجه ی عجیب گفت 3 روز پیش!!(مامان باز بلند گفت دیگه چرا زنده س؟؟!)دکتر و پرستارا دیگه چشمشون از حدقه دراومده بود!دکتر هم عصبانی شد و گفت الان هم نمی آوردینش!میذاشتین با خیال راحت بمیره!!
بیمار سمت چپم یه خانوم مسن تپلی بود که ظاهرا با دختراش بود!دکتر رفت باای سرش و پرسید مادر چی شده؟گفت:وای!ووی!آخ!اوخ!دکتر هم گفت خب من الان کاملا متوجه شدم که چی شده؟!!میشه جایی که درد میکنه رو نشون من بدین لطفا؟گفت:پسرم چشمام!چشمام کم سو شده!دکتر گفت الان فقط چشماتون خیلی آزارتون میده؟!گفت:نه!چشام که 15 ساله همینجوره!دلم درد میکنه!!دیگه اینجا دکتر سکوت اختیار کرد!!معاینه ش کرد و رفت!
دکتر من دوباره اومد سراغم و پرده رو کشید که مثلا هیچکس نیاد!اول مامی اومد و بعد هم بابا!!دکتر هم یه نگاهی کرد و به کارش ادامه داد!گفت چقدر شبیه برادرتی!!ما خیلی نسبت به دکتر ارادت داریم و از این حرفا!یه دفه بی مقدمه پرسید کِی پ.ری.ود شدی؟!یه نگاهی به مامان انداختم و یه نگاهی به بابا که داشت ما رو نگاه میکرد!با گونه هایی گلگون از شرم مجبور شدم جلوی بابا به سختی جواب دکتر رو بدم!!یه پرستار اومد و یه سرم هم دستش!با خنده ی توام با ترس گفتم قصد ندارین اینو بزنین تو دست من که؟؟!!گفت چرا اتفاقا!درد که نداره!دختر گنده!!حالا تو این هیری ویری بابا این عکس دفترچه منو داشت نگاه میکرد و میگفت دماغتو برو عمل کن بابا!سرش خوبه!بالائه!کناره هاشو یه کم باید درست کنی!!!تو وضعیتی نبودم که بخوام به پیشنهاد بابا راجع به دماغم فکر کنم!همه ی حواسم پیش سرم بود!!هر چی التماس و خواهش،تمنا کردم و گفتم من اجازه نمیدم سوزن موزن کنین تو دستم کسی اهمیت نداد!!دکتر هم مرتب میگفت کسی که برادرش پزشکه و همه ش داره خون میبینه نباید از سوزن موزن بترسه که!!!با حرص گفتم اون برادرمه!من منم!!!حالا پرستاره رو هم این وسط مامانم بهش گیر داده بود که کجایی هستی و از کجا اومدی؟!اونم جواب میداد!جنوبی ام!از زاهدان اومدم!منم هی میزدم تو سر خودم که بابا من نمیخوام این بی صاحاب شده رو بکنین تو دستم!!!تا سوزنه رو کرد تو رگم با اون دستم زدم رو پیشونیمو و گفتم ووووووووی!خاک تو سرم!!!فریاد من جوری بود که از لای پرده که چشمم به مردم افتاد و نگاهای بهت زده شونو دیدم و گوشاشونو که تیز کرده بودن و کنجکاو بودن که من کیم که اینجوری داد میزنم،فهمیدم که حتما فکر کردن من دور از جون عزیز از دست دادم!دلشون کباب شد!!دیگه اشک تو چشمای خودم هم حلقه زده بود با دیدن چهره های غمگین مردم!!
سرم من رنگ برچسب روش سبز بود!وقتی واسه اون خانوم مسن اومدن سرم بزنن به مامان گفت وا؟!!خب من هم مث دختر شما دلم درد میکنه!چرا سرم قرمز زدن واسه من؟!منم از اون سبزا میخوام!!انگار آبنبات چوبی میخواست!!وقتی آقاهه برانکاردو هل میداد و من چشمم به سقف بود و چراغای مهتابیش یاد حسن گلاب افتادم!!یه جوری شدم!وقتی رسیدیم به اتاق سونو گرافی و خانمه هی این شلوار منو میکشید پایینتر و اون مایع لزجو میمالید به شکمم و حومه!! بابا بالای سرم بود!!هر چی با التماس به مامان میگفتم ماماااان!!مامی میگفت زهرمار!!باباته!غریبه نیست که!!خلاصههههههه!مشخص شد یه یه کیست 3 سانتی کوچول موچول بی شعور دارم در اون محوطه!!قرص دادن و آمپول!!2 ماه دیگه باید برم سونو دوباره!!ساعت 2.30 هم برگشتیم خونه!فردا که رفتم از داروخانه داروهامو بگیرم تو داروخانه فقط 3 تا مرد بودن و 2 تا زن!دفترچه رو گذاشتم رو میز!یه سکوتی حکمفرما بود که دکتر داروخانه یه دفه بلند گفت خانوم!قرصای ضد بارداری که براتون نوشتن گفتن از کدوم نوع بدم؟؟!!!زل زده بودم به دکتر و آروم گفتم LD!چقدر بد داشتن نگام میکردن!!هیشکی ازم نپرسید ولی من یه بادی به غبغب انداختم و گفتم کیست دارم!!!همه نگاهاشون عادی شد!این مردم چقدر منفی فکر میکنن!!!
*این روزا از یه طرف خیلی ناامیدم و از طرف دیگه امید میگیرم در حد اتوبان همت!!من امیدم به اونه و آرزو امیدش به من!اولین مبلغ ماهیانه رو بهش کمک کردم!!حس میکردم دستایی که به آرزو کمک کردن بوی گل گرفتن!دستامو بو کردم و گفتم خدایا شکرت!حالا خودم به کمک احتیاج دارم!valen tine نزدیکه!من که پول مولی تو بساطم نیست!شما چی؟!یه کمکی کنین با هدیه دادن بهم ثواب میکنین!!هی!تویی که میای اینجا رو میخونی چی برام میگیری؟!!
*بلاگفا الهی خیر نبینی که شکلک جینگیلیامو پروندی!گاو!
خیلی برات خوشحالم!!گرچه از اول هم هیچی جز خودت برام مهم نبود ولی خیلی دعا کردم...خیلی زیاد...مث همه ی اونایی که برات دعا کردن...
حالا منم و تو و آرزویی که چشم به دستای من دوخته که هر ماه کمکش کنم!۱۴ سالشه و تنها!نمیذارم تنها باشه!از این تنهایی درش میارم!!من نذر کردم!!نذرم آرزو بود...آرزو...آرزو...آرزو...